می گردیم و می گردیم...خیابون به خیابون...کوچه به کوچه...خونه به خونه.... پیداش می کنیم... در می زنیم و در می زنیم... کسی نیست،یا شاید هست و در رو باز نمی کنه... تق تق تق تق تق تق..... با صدای کوبیدن به در تو خاطره آروم تیک تیک ساعت شبونه خوابمون می بره....
عادت کرده ایم به آرامش تصنعی...!!!
اونقدر در به در شدیم که نفهمیدیم آرامش واقعی پشت هیچ دری نیست! همینجاست...کنار خودمون....تهِ تهِ تنهاییمون...!
نظرات ()
نظرات ()
.
نظرات () بن بست...بن بست...بن بست...
یا به بن بست می خوریم ، یا به بن بست نگاه می کنیم ، یا به بن بست فکر می کنیم ، یا یه بن بست می سازسیم.
تنها کاری که نمی کنیم خراب کردن این بن بسته...
ضعیفیم؟... نه! چندش آورانه احمقیم!!!
نظرات () سرت رو پایین می گیری، موزاییک های کف پیاده رو رو دو تا یکی رد می کنی و همینجوری به راه خودت ادامه میدی... گه گاهی یک جفت کفش از کنارت رد میشه! چیه؟ کیه؟ کجا میره؟... مهم نیست،اصلا!!!
یه موقع هم شونه ات میخوره به شونه یکی دیگه و رد می شی... انگار طرف یه چیزی گفت!! چی گفت؟! مهم نیست... بازم میری... تنها...
..... ..... .....
هرازگاهی احساس می کنی یه همراه داری!!! جرات نداری سرت رو بالا بیاری و نگاهی به دور و برت بندازی! اما با یه احساس بهتری ادامه میدی... تنها...؟
..... ..... .....
احساست درست بوده!!! یه جفت کفش کنار کفش هات داره میاد... میاد...میاد... احساسش می کنی...قدم هاش رو...صدای نفس هاش رو...گرمای بدنش رو...
میری..نه،میرین...
کفش ها بهت نزدیک تر میشن...آرامشت هم بیشتر...نزدیک..نزدیک..نزدیک...
حالا باز هم شد یک جفت کفش...اما قدمهاش بلند تر،محکم تر...
اما هنوز سرت پایینه...
پ.ن: خیلی وقت اینجا چیزی ننوشته بودم،الان یهو هوس کردم بنویسم،کسی هم نفهمید اصلا این چیه مهم نیست،فقط تو ذهنم بود و نوشتم،همین
نظرات () کسی را که ترک می کند چقدر آسان تر می توان دوست داشت!
زیرا آن شعله برای کسانی که دور می شوند پاک تر می سوزد: شعله یی که جم خوردن پیدا و ناپیدای آن تکه پارچه از پنجره ی کشتی یا قطار برمی افروزدش.
در کسی که دور می شود، جدایی همچون رنگریزه یی نفوذ می کند، و او مالامال از درخشندگی دلنشینی می شود.
(والتر بنیامین)
نظرات () Have no fear
For when I'm alone
I'll be better off than I was before
I've got this light
I'll be around to grow
Who I was before
I cannot recall
Long nights allow me to feel
I'm falling...I am falling
The lights go out
Let me feel
I'm falling
I am falling safely to the ground
I'll take this soul that's inside me now
Like a brand new friend
I'll forever know
I've got this light
And the will to show
I will always be better than before
(long nights - Eddie Vedder)
پ.ن: این روزها با این آهنگ زندگی می کنم...دیوونم می کنه...آرومم می کنه!!!
نظرات () بی حوصله ..........خسته......... کلافه
-
-
-
-
-
-
-
تنها احساس گند و مزخرف این روزهام...!!!
نظرات ()
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار
چه در غزه
چه در لبنان
چه در قدس و
چه در ایران
امروز همه بودند ، اما سبزها پررنگ تر و پرشور تر و البته... با غیرت و با قلبی که برای ایران و آزادی اش می تپد!
نظرات () 
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانع اند
و اندکی سکوت...
(حسین پناهی)
نظرات () وقتی هواپیما بالای شهرم قرار گرفت باز هم بوی دود رو احساس کردم...بوی دود و باروت! باز هم سر و صدای گوش خراشش رو شنیدم،صدای ماشین ها و آدم ها و...ضجه ها،چهره اش رو دیدم،مثل همیشه خسته بود... اما نه، این بار غمگین بود و خشمگین...!
برگشتم...باز هم برگشتم به این شهر لعنتی دوست داشتنی ، از اون جزیره آروم جدا شدم و اومدم تو شلوغی... هیاهو... هیجان... کثافت...!
بودن تو جزیره بهم آرامش میده، بهم این فرصت رو میده که از دیدن گوشه ای از زیبایی های این دنیا لذت ببرم...از سلیقه آفریننده اش به وجد بیام... و گاهی تنها، کنار ساحلش هنگام غروب وقتی که دارم ماسه ها رو زیر و رو می کنم و یه موزیک عالی گوش میدم چشم هام رو به افق به همون خطی که دریا رو از آسمون جدا می کنه بدوزم و فرو برم تو خلسه خودم...!
اما گاهی هم دلم شلوغی،هیاهو،هیجان و ... می خواد، گاهی هوس می کنم با یه دوست توی خیابون انقلاب قدم بزنم... به کافه برم... سری به کتاب فروشی ها بزنم... سینما برم... صبح جمعه که شد کله پاچه ای بخورم و با رفیقم بزنم به کوه و...!
خلاصه برای همین گاهی در جزیره و گاهی در شهر جوونیم رو سپری می کنم!!!
پ.ن: وقتی میرم اونجا دلم برای اینجا و بعضی آدم هاش تنگ میشه، وقتی هم میام اینجا دلم برای اونجا و پدرم تنگ میشه،پس ظاهرا همیشه تو دلتنگی به سر می برم!!!
نظرات () علوم انسانی اغلب مورد توجه و زیر ذره بین سران حکومت ها و دولتمردان در کشورهای مختلف است، علی الخصوص سران و دولتمردانی که دائما ترس ترویج عقایدی خلاف عقاید خود را دارند سعی می کنند این علوم را زیر نظر گرفته و تا جایی که توان دارند به آن سمت و جهت بدهند.
علوم انسانی همواره جایگاه نظریه ها،دیدگاه ها و مکتب های گوناگون سیاسی،اجتماعی یا فلسفی است. آنها در بستر علوم انسانی رشد می کنند،تقویت می شوند و در نهایت به سطوح مختلف جامعه سرازیر می شوند.
جامعه شناسان،حقوق دانان،اقتصاد دانان و ... همه از دل علوم انسانی بیرون می آیند و در یک جامعه نوع حکومت و مکتبی که بر اساس آن پایه گذاری می شود،قوانین،روش های زندگی، فعالیت های فردی-اجتماعی و برنامه های آن را تعیین و طرح ریزی می کنند، و شاید از این بابت حاکمان و دولتمردانی که پایه های قدرت خود را سست می بینند و نگاه مخالفی را تاب نمی آورند حق دارند که از ترویج علوم انسانی بترسند و گاه به گاه به آن حمله کنند و سعی در تحدید آن داشته باشند.
در ایران همواره حساسیت بر قشر دانشگاهی اعم از دانشجو و استاد بسیار بالا بوده است.زیرا اگر بر تاریخ معاصر بنگریم، می بینیم که از گذشته تا به امروز دانشگاه محل و مبدا انتقادات،مخالفت ها و مبارزات علیه حکومت ها بوده است. صحبت از تاثیر دانشگاهیان بر جامعه و فضای سیاسی آن در این جا موجب اطاله کلام می شود اما این نکته را باید یاد آور شد که این قشر فهیم جامعه همواره موجب ترس و نگرانی رهبران و دولتمردان ایران بوده و هستند و حال اگر این قشر از علوم انسانی باشند که نگرانی شان دو چندان می شود و دیگر حجت برای حاکمان تمام است که اگر نمی توانند به نوعی این دسته را حذفشان بکنند باید تصفیه شان کنند به طریقی به آن ها جهتی بدهند که مبادا خلاف جهت خودشان حرکت کنند.
به هر حال در حکومتی مانند جمهوری اسلامی که آزادی بیان و عقاید تا حدی هست که در محدوده عقاید و منافع سران حکومت و نظام باشد، چه دلیلی دارد کسی که در رشته های حقوق،جامعه شناسی،فلسفه و ... تحصیل می کند با مکتب های فلسفی گوناگون یا نظریه های روشنفکران مختلف یا حقوق دیگر کشور ها و حقوق بشر و ... آشنایی پیدا کند؟ مگر نه این است که در این حکومت اسلامی همه باید پیرو یک مکتب باشند و معتقد به یک عقیده؟ آن هم مکتب اسلام البته با تفسیر سران حکومت؟!
پس حاکمان باید مراقب باشند تا مبادا کسی کج روی کند یا دگرگونه بیاندیشد! و اگر از دانشگاه مراقبت و نظارت و محدودیت را شروع نکنند دیگر کنترل عقاید و نظرات متفاوت و مخالف در سطح جامعه کاری است دشوار و چه بسا غیر ممکن. از این رو است که آیت الله خامنه ای اخیرا در حضور جمعی از اساتید،اعضای هیئت های علمی و روسای دانشگاه ها از تحصیل دو میلیون دانشجو ایرانی در رشته های علوم انسانی ابراز نگرانی کرده و گفته است : «بسیارى از علوم انسانى مبتنى بر فلسفه هایى است که مبانى آنها مادی گرى و بى اعتقادى به تعالیم الهى و اسلامى است و آموزش این علوم موجب بى اعتقادى به تعالیم الهى و اسلامى مى شود و آموزش این علوم انسانى در دانشگاه ها منجر به ترویج شکاکیت و تردید در مبانى دینى و اعتقادى خواهد شد.» یا در دادگاه های نمایشی اخیر می بینیم که نوک پیکان حمله ها به سوی علوم انسانی و روشنفکران و فیلسوفان نشانه می رود و حتی سعید حجاریان هم در اعترافات خود( که در واقع حرف های او نیست) می گوید:«تدریس نظریه های علوم انسانی در دانشگاه های ایران یکی از عوامل ضایعات و صدمات به اموال عمومی در جریان انتخابات اخیر بوده است»!!!
نظام جمهوری اسلامی سال های سال است که در صدد از پا انداختن علوم انسانی و تدریس محدود و سلیقه ای آن در دانشگاه ها است. از سال ها پیش شروع به تصفیه دانشگاه های علوم انسانی کردند،اساتید بزرگی را در رشته های مختلفی چون جامعه شناسی،روان شناسی،حقوق،ادبیات،علوم سیاسی و ... از دانشگاه ها اخراج یا مجبور به استعفا کردند و دانشجویان بسیاری را از تحصیل محروم کردند و محدودیت های زیادی را در دانشگاه ها قائل شدند. این روز ها نیز آخرین تلاش های خود را می کنند تا علوم انسانی را محدود و محدودتر کنند تا جامعه ایران در آینده از وجود متفکران،فیلسوفان،روشنفکران و اندیشمندان تقریبا بی بهره بماند.
پ.ن: لینک مقاله ام در خبرنامه امیر کبیر
نظرات () به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری زغبار این بیابان؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها، به باران، برسان سلام ما را
او خسته بود... دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی از ایران رفت!!!
پ.ن : اخیرا هم نوشت برای دولت کودتا : پیش از شما ، به سان شما ، بیشمارها ، با تار عنکبوت ، نوشتند روی باد ، کین دولت خجستهٔ جاوید زنده باد!
نظرات ()